سراون شهر علم و شهر فرهنگ

جهالت باشد اينجا لكه ننگ

 

بيا بنگر برادر شهر ما را

كه بيني صنعت و صُنع خدا را

 

تمام مردمانش با خدايند

نبي مصطفي را مي‌ستايند

 

به جالق و كله‌گانش رو سفر كن

به آهنگ نوازشها نظر كن

 

كه تاريخي هزاران ساله دارد

ز تاراج مغولها ناله دارد

 

به زيبايي و سرسبزي بهار است

در آنجا كشت شالي بي‌شمار است

 

به باغاتش همه قسم ميوه‌جاتي

بيا بنگر ندارد كس شناختي

 

در آنجا تپه‌اي اسمش ميرومر

نهان است گنجها بسيار از زر

 

بود در شهر آثار قديمي

 چه آثاري، چه ابناي عظيمي

 

زسيستان هيچ دستي كم ندارد

و نخلستان آن را بم ندارد

 

بود محصول آن خرماي ربي

به هر ذوق و سليقه مي‌پسندي

 

بود شيرين‌تر از قند فريمان

ببر سوغات از بهر نديمان

 

اگر خواهي بهشتش را ببيني

گلي از گلستانش را بچيني

 

نظر انداز به شهر كله‌گانش

كه بيني از بهشت صدها نشانش

 

زمين‌هايش تماماً شالي‌كاريست

برنجش به ز دُم‌سياه شماليست

 

بيا بشنو سخن از قلعه دين

ز مردان غيور و صاحب دين

 

ز مرداني كه مرد مرد هستند

به مردي يكه‌تاز و فرد هستند

 

ميان گُشت و ناهوك است نگاران

نشان افتخار اين سراوان

 

نشان كنده‌كاري در دل سنگ

هنر را با طبيعت كرده در جنگ

 

به تابستان سفر كن سوي ناهوك

ببين آب زلال جوي ناهوك

 

بهارش سبز و خرم بانشاط است

درختان پرثمر از ميوه‌جات است

 

هلو و توت و انجير است فراوان

دهند هم مفت و مجاني هم ارزان

 

شنا كن اندرون جوي آبش

بشوي تن را به آب پر گلابش

 

اگر خواهي كه حافظ را شناسي

براي وصل مولا در تلاشي

 

دهك را اختيار كن بهر اين كار

دراويش را تو بايد كرد ديدار

 

تصوف را ببين در پيرآباد

تو را مولاي رومي آورد ياد

 

كمي بالاتر از شهر دراويش

بود شهري كه خاكش از هنر بيش

 

سفالش در جهان آوازه دارد

هميشه رنگ و رويي تازه دارد

 

بود سِب شهر تاريخ سراوان

اثرها از هنر دارد فراوان

 

يكي از اين اثرها قلعه سيب

به شهر سيب باشد زينت و زيب

 

حكايت مي‌كنم اكنون ز سوران

ز حق‌آباد و پس‌كوه از كتوران

 

كشاورز و حبيب و كم‌نظيرند

تماماً مخلص و مهمان‌پذيرند

 

شب و روز در زمين مشغول كارند

همه زحمت‌كش و اميدوارند

 

برو شيداي شهر زابلي بين

درون شعر او عشق علي بين

 

ز هيدوج و ز كنت و شهر بم‌پشت

نشان درس و قرآن است در گُشت

 

 

محمد يوسف ملك‌زاده